چون زمینیان این خلعت (پیامبر
مصطفی (ص)) را یافتند، آسمانیان درد غیرت از محبت زیادت شد، و خزینه ی صبرشان از
شوق غارت شد، گفتند:
خداوندا فرمان ده تا از این عالم
بلند به زمین شویم و در پیش حجره ی محمّد(ص) صف برکشیم! تا باشد که گرد میدان او
بر ما بنشیند و نسیم حضرتش بر ما ورزد!
فرمان رسید از عرش که ای مقربان
حضرت حق: آرام گیرید که رفتن شما به زمین به سامان نیست. که شرق و غرب و برّ و
بحر، شما را بر ندارد. صبر کنید و در انتظار بنشینید تا وقت دیدار آن سیّد
پیامبران که مقرر داشتیم برسد. آتشی در جان محمّد(ص) زنیم و سوزی در دل وی افکنیم
و او را به عشق حضور خود شیدا کنیم و غم امت بر او بگماریم تا بی قرار شود، و از
بهر امّت قصد حضرت ما کند و شما به طفیل شفاعت امّت او را ببینید.
چون روز مقرر در آمد، ناگاه سوزی
در دل سیّد آمد، بی قرار گشت یکی در عشق حضرت حق و دیگری در غم امّت!
چون سوز به غایت رسید فرمان آمد که
ای جبرییل پر طاووسی در پوش ، تحفه ی اقبال درگیر، پیغمبران را خبر کن، هوای بهشت
را معنبر کن، ازسدرة المنتهی به زمین سفر کن و دوست ما را که در حجره ی امّ هانی
خواب است بیدار کن و بگو ای محمّد (ص) برخیز و بیا تا مرا ببینی ، من منتظرم بی من
چه نشینی !
ای محمّد تا کی غم امّت داری، تا
کی اندوه گناهکاران به جان کشی ! بر خیز و بیا تا عذاب بر امّتت به شفاعت تو حرام
کنم و نعمت و راحت و رحمت بر ایشان تمام گردانم و کار ایشان به نظام کنم وبه جای
ایشان دار السلام کنم :
السّلامُ علیکَ یا ایّها النبی و رحمةُ الله و
برکاتَهُ