سخنانی از امام علی علیه السّلام
قالَ امام علیٌّ ( علیه السّلام ) :
هیچ دشمنی برای انسان٬ ستمگرتر از نفس او نیست
قالَ امام علیٌّ ( علیه السّلام ) :
هیچ دشمنی برای انسان٬ ستمگرتر از نفس او نیست
وقتی پای خلاقیت در میان باشه انسان خلاق می تونه حتی از چیزهای ساده و پیش پا افتاده استفاده کرده و دست به هنرنمایی بزند. تصاویری که مشاهده می کنید حاصل کار هنرمندی است که با استفاده از چوب کبریت های سوخته و شعله ایجاد شده توسط آن، صحنه های جالبی رو خلق کرده است.



اگر زآسمان هزاران غم بارد بر تارک سرم
فروچکد اشک های بی شکیب قطره قطره از دودیده ی ترم
زهیچکس گلایه نیست
ازخویش می کشم .
این را به صدق گویم و سوگند می خورم
دانم اسیر بندم که خود به پای خویش بسته ام
اینک خدای خوب من ، از خویش خسته ام
شرمم شود که آنچنان غافل ز لطف تو
غرق گنه شوم ....
ای وای بر منی که سپیدم آفریدی
اما سیه شدم ...!
ای وای کودکی ...
کجایی ...؟!
کجایی که باریدگر سپید گردد این دلم.
این بار در صفحات عمر خود
جز حق نخواهم نوشت ....!
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جــان طلـبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که بجایی نبرد راه غریب
من به بوی خوش آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیــمان بروم
چون صبا با دل بیمار و تن بی طاقت
به هــواداری آن ســـروخرامان بروم
در ره او چوقلم گر به سرم باید رفت
با دل زخـم کش و دیده گــریان بروم
نذر کردم گر ازین غم بدر آیم روزی
تا درِ میکده شــادان وغزل خوان بروم
به هوا داری او ذرّه صفت رقص کنان
تا لب چشــمه خورشیددرخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسـایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافـــظ نبرم ره ز بیابان بیرون
همره کوکـــبۀ آصـــف دوران بروم
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست
گفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم
دوستان از راست ميرنجد نگارم چون كنم
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهاي فرماي تا من طبع را موزون كنم
زرد روئي ميكشم زان طبع نازك بيگناه
ساقيا جامي بده تا چهره را گلگون كن
اي نسيم منزل ليلي خدا را تا به کي
ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم
من كه ره بردم به گنج حسن بی پايان دوست
صدگداي همچو خود را بعد ازين قارون كنم
اي مه صاحبقران از بنده حافظ ياد کن
تا دعاي دولت آن حسن روز افزون كنم