غایب
| ای غایب از نظر به خدا میسپارمت | جانم بسوختی و به دل دوست دارمت | |
| تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک | باور مکن که دست ز دامن بدارمت | |
| محراب ابرویت بنما تا سحرگهی | دست دعا برآرم و در گردن آرمت | |
| گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی | صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت | |
| خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب | بیمار بازپرس که در انتظارمت | |
| صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار | بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت | |
| خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد | منت پذیر غمزه خنجر گذارمت | |
| میگریم و مرادم از این سیل اشکبار | تخم محبت است که در دل بکارمت | |
| بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل | در پای دم به دم گهر از دیده بارمت | |
| حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست | فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:43 توسط صنم ذوالفقاریان
|
علم و عمل اي دوست به مايي و مني نيست